تبليغاتX
همهمه هم آوازى پچ پچ و پرسش
خانه | آرشیو |
87

صبح روز قدس مثل خیلی های دیگر می خواستم در مراسم شرکت کنم. از خانه که بیرون می آمدم پسر هفت ساله ام گفت که می خواهد با من بیاید. کمی با خودم فکر کردم و گفتم خطر دارد و او را نمی برم. چرا که در آخرین نماز جمعه ای که آقای هاشمی امام جمعه بود گاز اشک آور فراوانی استنشاق کرده بودم و چندین بار کم مانده بود مورد اصابت گلوله های پلاستیکی نیروهای ضدشورش قرار بگیرم.

در راه که رانندگی می کردم به یاد راهپیمائی های سال ۵۷ افتادم که کودکی چهار ساله بودم و بر دوش پدرم در بسیاری از تظاهرات شرکت می کردم و به این فکر می کردم که آن تظاهرات صرفا به نام براندازی برگزار می شد اما نماز جمعه و تظاهرات روز قدس از افتخارات و ابتکارات این نظام به شمار می روند. آن روزها نظام لائیک شاهنشاهی مستقر بود و اپوزیسیون مذهبی تظاهرات را ساماندهی می کرد اما امروز نظام حاکم نظام ولائی اسلامی است و طرف مقابل هم روحانی است و اصلا دنبال براندازی نیست.

چیزی که من از آن به "طرف مقابل" یاد می کنم از تاثیرگذارترین نیروهای ایجاد و استقرار انقلاب اسلامی ایران بوده است و به همین دلیل اصلا دنبال براندازی نبوده و تنها دنبال انجام اصلاحاتی در وضع موجود است و برای این کار نیاز به بدست آوردن بخشی از قدرت دارد اما نظام حاکم قصد ندارد از حالت یکدستی دوست داشتنی اش دست بردارد و همین باعث بروز برخی تنش ها شده است. سوال من این جاست که چرا در نظامی که به نام اسلام برپا شده است من به عنوان یک شهروند معتقد به نظام و تمام اصول قانون اساسی اش بالاخص ولایت فقیه باید شرمنده پسرم باشم که خشونت در فضای نماز جمعه اش تا بدان جاست که حضورش را صلاح نمی دانم؟

|+| نوشته شده توسط م.فریاد | 
86

چه کسی می تواند باور کند که عکس زیر در شهریور ماه از شهر تفت در ۱۸ کیلومتری یزد گرفته شده است. یزدی که دارد از کویر منفجر می شود و تفتی که دو سومش باغ است و چه باغ ها و چه کوچه باغ هائی. در هر کجای ایران که پای گذاشتم چیزی برای تعجب کردن من از پیش نهاده بود.

|+| نوشته شده توسط م.فریاد | 
85

این روزها که در تهران هوا با دمای چهل و خورده ای را داریم لمس می کنیم دوستانی از شهر زیبای خلخال زنگ می زنند که برای قلیان کشیدن در حیاط خانه ای که بسیار دوست می دارمش باید کاپشن بپوشند و هی وسوسه ام می کنند و من هی به این پسر بیست و چند روزه ام نگاه می کنم و هی آه می کشم.

|+| نوشته شده توسط م.فریاد | 
84
ای غبار ِ راه آمدنت بند بند ِ وجودم!

|+| نوشته شده توسط م.فریاد | 
83

من اصولا همه چیز را فراموش می کنم و این نعمتی است که خدا به بنده عطا نموده است اما این روزها حافظه ام غریب قوی شده است و بعضی چیزها در ذهنم دارد برای نمی دانم کی سنگ نگاری می شود مثل این:

در ظهر به آن جمعه ای

هنگامی که باد برگ ها را می برد تا بسوزاند

بر روی دست ها

و به عزت و شرفِ لا اله الا الله

چه تلخ بود

زهر هلاهل آخرین نگاهت

وقتی که در درون چشم های خیسم

گُل کرده بود.

|+| نوشته شده توسط م.فریاد | 
82

۱۴ سال قبل در ابتدای شعری اینگونه نوشته ام:

برای کودکم که نه نامش را می دانم و نه مادرش را می شناسم، در پائيز خواهد آمد و تمام زندگيش در زمستان خواهد گذشت، کسی چشم انتظارش نیست خدايش رحمت کناد.

اين روزها منتظر به دنیا آمدن کودکی هستم و چنان روزهای بدی را می گذرانیم که وقتی این شعر ایام گذشته را می خوانم می بینم چقدر به امروزم می آيد:

نُه ماه تردید

نُه روز ترس

نُه ساعت انتظار

اينک نوبت توست کودکم!

خيابان کناره ها تا بدانجا که شب آغاز می شود

و شاعری برای شعرهای نسروده اش فاتحه می خواند

برای معصومانه پاهای کوچکت دلتنگی می کنند.

از رَحِمِ کدامين زن؟

از کدامين شهرِ کدامين کشور؟

از کدامين زمين؟

از کدامين زندان به کدامين سياهچال خواهی رفت کودکم!؟

تمام پائيزهای گذشته

و آنهمه آفتاب های نصفه

منتظر تو بودند

آدمک های برفی

با دو ذغال خيس

برای ديگرباره شنيدنِ صدای گريه تو بود

که در آتش و دود ره می سپردند

کدامین زن بر تو نام خواهد نهاد؟

کدامین مرد بر چهره ات خواهد گريست؟

کودکم! اينک نوبت توست

رنگ موهايت را می گويم

رنگ چشم هايت

رنگ پوستت را می گويم

انتخاب با توست

بگو تا بگويم خدا درياها را در چشم هايت بريزد

بگو تا بگويم کلاغ ها در موهايت غار غار کنند

بگو تا بگويم که رودها رنگ سياهت را بشويند

و برف ببارانی

بگو تا فرياد کنم که موهايت راست عيارترين طلاهاست

و چشم هايت دو ذغال خيس

انتخاب با توست کودکم!

در کنار کدامين خيابان خواهی خُفت؟

درون کدامين گهواره زرین؟

در کدامین شب از گرسنگی خواهی مُرد؟

در دامان گرم کدامين مادر کودک من!؟

با لالائی کدام عشق

خواهی خفت تا برف بازی کودکانه فردا؟

بر سرزمينی که ابراهيم خاطره ای شده است نه چندان خوش

بر کدامين بُت نماز خواهی بُرد؟

اسماعيل را در برابر کدامين بت

خنجر بر گلوگاه می نهی؟

که در اين راسته از بازار

زندگی را نه که مرگ را

به نوبت ايستاده ايم

اينک نوبت توست کودکم!

|+| نوشته شده توسط م.فریاد | 
81
انگار که هیچ انتخاباتی در ایران برگزار نشده می خواهم با شعری این وبلاگ را دوباره شروع کنم:

سرو ِ بلند

همیشه

بلندترین

قدش بلند، سروی

که سر بر آسمان

و پایش بر زمین، قرص

قرص ِ ماه

صورت آن شه زاده قصه گوی ِ هزار و یک شب من بود

که شب به خوابم می آمد و روز

خورشید را

به پای سرو بلند

قرص، بر زمین ِ سرد می کوبید.

|+| نوشته شده توسط م.فریاد | 
80

فکر کنم اواخر بهمن ماه در همینجا پُستی نوشتم و خبر ظهور بزرگترین خواننده سنتی فارسی زبان را خدمتتان ابلاغ کردم. پوستر پائین اولین اجرای زنده حضرت طاها در تاریخ ۲۵ اردیبهشت ماه است. قرار است تصنیف "از خون جوانان وطن" اثر عارف قزوینی و "دل تنگ من" اثر علی اکبر خان شیدا را به همراهی ساز سنتور بخواند.

|+| نوشته شده توسط م.فریاد | 
79
وقتی تمام اتاق پُر می شود از هوای نمی شناسمت
چشم من هم علامت سوال را نمی بیند
پایم گیر می کند
و پهن می شوم
بر سفیدی میان دو سطر
|+| نوشته شده توسط م.فریاد | 
78
وقتی که تو

عقاب را

سایه کرکس می بینی

هر شب باید

خواب هم آغوشی سایه ها ببینی

و تعبیر شکل سیاه سایه ها را

با پرواز بلند عقاب

در آخر ِ بی ابر ِ آسمان

نامربوط

|+| نوشته شده توسط م.فریاد | 
77

لطفاً فحش ندهید ولی بالاجبار من فیلم اخراجی ها ۲ را دیدم. تا بحال تحلیل من این بوده است که این فیلم و فیلم اخراجی ها ۱ ساخته محمدرضا شریفی نیا است یعنی ایشان گفته اند که چه کسی فیلمنامه را بنویسد و کارگردان چه کسی باشد و بازیگران هم که بالطبع انتخاب شده ایشان می باشند هنوز هم به همین تحلیل پایبندم اما یک سکانس این فیلم به شدت امضای آقای ده نمکی را دارد. در این سکانس اخراجی ها که اسیر عراقی ها شده اند وارد اردوگاه اسرا می شوند و عراقی ها با تشکیل یک تونل وحشت از سربازان باتوم به دست از ایرانی ها استقبال می کنند و اخراجی ها از این تونل که رد می شوند از آن طرف با سر و صورت خونین خارج می شوند. این را داشته باشید تا با هم برویم به صحرای کربلا، به حادثه کوی، به سر و صورت خونین دوستانم، به بازوی شکسته شان، به جراحت های هنوز تازه، به درب های سوخته، به علامت سوال، به علامت تعجب. مثل اینکه آقای ده نمکی هم مثل من آن شب را خوب به یاد دارند! از بعد از این سکانس همه می خندیدند و من مفصل گریستم، تمام احساس گناهی که بابت حضور در آن سالن نمایش دست داده بود به لذت گریستن بر دوستانی که آن شب، سرنوشتشان دیگرگونه رقم خورد در.

شهر خالی ست ز عشاق بود کز طرفی

مردی از خویش برون آید و کاری بکند

|+| نوشته شده توسط م.فریاد | 
76
دستور العمل های شیرازی

سعی كنید روزها استراحت كنید تا شبها راحت بتوانید بخوابید
در نزدیكی تخت خوابتان صندلی بگذارید تا اگر از خواب بیدار شدید روی آن نشسته و استراحت كنید
ایستادن به رفتن، نشستن به ایستادن و خوابیدن به نشستن اولویت دارد
جایی كه میتوانید بنشینید چرا میایستید؟
كار امروز را به فردا موكول كنید و كار فردا را به پس فردا

اگر حس كار كردن به شما دست داد كمی صبر كنید تا این حس از شما بگذرد
از همه دیرتر سر سفره رفته و زودتر بلند شوید تا زحمت چیدن و جمع كردن سفره به شما تحمیل نشود
برای كار همیشه فرصت هست پس از استراحت غافل نشوید
در میهمانیها حتماً با خود بالش ببرید شاید فرصتی برای استراحت بدست آوردید
به خواب نگویید كار دارم به كار بگویید خواب دارم

|+| نوشته شده توسط م.فریاد | 
75

تا امروز فعالیت های انتخاباتی رو خیلی جدی نگرفته بودم اما امروز اتفاقی افتاد که حس کردم از فردا باید حداقل نصف وقتم را صرف این موضوع بکنم. امروز وقتی در ستاد مرکزی میر حسین موسوی از جلسه ای خارج شدم در راهرو دکتر فرجی دانا را دیدم که دنبال کمیته دانشگاهیان می گشت. اصلاً انتظارش را نداشتم که ایشان را آنجا ببینم بعد از سلام و علیک و خوش و بش از ایشان پرسیدم که چطور پایشان به اماکن سیاسی باز شده است؟ آخر ایشان اصولاً اهل سیاسی کاری نبودند. در جواب در مورد نگرانی هایشان در مورد آینده نظام با احمدی نژاد کمی توضیح دادند و اینکه موضوع در حال حاضر حیات و ممات است و می گفتند که به این جمع بندی رسیده اند که باید کاری کرد و داشتند طوماری از امضای اساتید دانشگاه تهیه می کردند که از میر حسین حمایت کرده اند. وقتی نگرانی ایشان را دیدم فهمیدم که تک تک ما مسئولیم و اگر نجنبیم باید فاتحه خیلی چیزها را بخوانیم.

|+| نوشته شده توسط م.فریاد | 
74
بارون میاد جر جر، پشت خونه هاجر ....
|+| نوشته شده توسط م.فریاد | 
73

خدایا دیگر بریده ام چند روز است که می بارد و نمی بارم، می دانم که اگر آسمان ابری ِ چشمانم بارانی شود همه چیز تمام می شود اما روزگار در من به سختی می گذرد مانند سیخی که از کباب. دلم نوشتن می خواهد اما یک چیز خوب، یک شعر ِ تر، نه این چُسناله های بی رمق. سازم را به آغوش می کشم، اما تنم گرمائی ندارد تا ناله و فریادش به آسمان برود، دست بر بدنش می کشم اما نفس هایش به شماره نمی افتند، چه کنم؟ حالم خراب است، هوس ِ های های ِ گریه دارم.

ستاره ها نهفتند در آسمان ابری

دلم گرفته، ای دوست!

هوای گریه با من

|+| نوشته شده توسط م.فریاد | 
72

حضرت استاد به تازگی تصنیفی ساخته اند به نام "رند و مست" که در حال حاضر در حال طی کردن مراحل گرفتن مجوز انتشار می باشد. دیروز به دلیلی مرحمت فرمودند و گوش ما به شنیدن این تصنیف روشن شد. قطعاً بعد از انتشار شما هم با من همنوا خواهید شد که این اثر، جاودانی و بسیار با ارزش است. عجالتاً بدانید که رند، حافظ است و مست، مولانا و این تصنیف سوال و جواب این دو است. شعر تصنیف را در زیر بخوانید و صدای موسیقی سوال و جوابی که همین الان دارد از Laptop من پخش می شود تصور کنید و مست شوید:

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند

بر جای بدکاری چو من یکدم نکوکاری کند

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو, دیوانه شو

وندر دل آتش درآ پروانه شو, پروانه شو

اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی

وانگه به یک پیمانه می با ما وفاداری کند

رو سینه را چون سینه​ها هفت آب شو از کینه​ها

وآنگه شراب عشق را پیمانه شو, پیمانه شو

دلبر که جان فرسود از او, کام دلم نگشود از او

نومید نتوان بود از او, باشد که دلداری کند

گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه

ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو, رو شانه شو

پشمینه پوش تندخوی از عشق نشنیدست بوی

از مستی اش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی

گر سوی مستان می​روی مستانه شو, مستانه شو

چون من گدای بی نشان مشکل بود یاری چنان

سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند

آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده

آن گوش و عارض بایدت دردانه شو, دردانه شو

گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام

گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو, دیوانه شو

وندر دل آتش درآ پروانه شو, پروانه شو

 

|+| نوشته شده توسط م.فریاد | 
71

امروز تلخ بودم، از دیشب آزاده گیر داده است که چرا حالت خوب نیست؟ و من طبق معمول زیر بار نمی روم اما امروز تلخ بودم، به جای ناهار یک تخته کاکائوی ۹۰٪ خوردم، از خانه که بیرون می رفتم تلخ ترین عطر کالوین کلینم را خالی کردم روی سرم و قلیان با طعم قهوه کشیدم تلخ، اما هنوز انگار که تلخی خونم پائین است، یک نوشیدنی تلخ می خواهم که همه را بشورد و ببرد و من را هم.

|+| نوشته شده توسط م.فریاد | 
70

دلم رانندگی می خواهد، رانندگی طولانی، دلم رانندگی در جنگل های اسالم می خواهد، پنجره های پائین، موسیقی دلخواه با بالاترین ولوم، دلم همراهی می خواهد با صدای بلند، دلم مسافرت می خواهد، مسافرت دسته جمعی، مسافرت خانوادگی، دلم خلخال می خواهد، کباب، خواب، قلیان، دلم سرعین می خواهد، سرشیر، عسل، زنبور، تنبور، قلیان، دلم جنگل می خواهد، دلم خوابیدن در چادر می خواهد، شب، سکوت، ستاره، قلیان، اما نمی شود یعنی نمی توانم، حالا هی این آقای الف نون بگوید ما می توانیم، هی ولی ما نمی توانیم.

|+| نوشته شده توسط م.فریاد | 
69

در میان تمام خواننده های مدرن عرب زبان من فقط Amr Diab را دوست می دارم. من که نمی فهمم چه می گوید ولی از موسیقی و حس موسیقی اش لذت فراوان می برم.

این ترانه را دانلود کنید و لذت ببرید. من که فکر می کنم دارد از معشوق شکوه می کند شما اگر بیشتر از این چیزی دستگیرتان شد لطفاً بفرمائید و خانواده ای را از نگرانی نجات بدهید.

|+| نوشته شده توسط م.فریاد | 
68
من بگذرم اگر تو بمانی

از ماندنِ تو می گذرم

تو در گذشتنِ من بنشین

تا از خیال بگذرم

ای یال

ای خیال بر شانه های من!

|+| نوشته شده توسط م.فریاد | 
67

دیروز در فرودگاه امام خمینی گوشی موبایلم از دستم افتاد و نابود شد. تا از فرودگاه خارج شوم و به خانه برسم و سیم کارتم را در گوشی قدیمیم بندازم کلی اضطراب کشیدم که کسانی که در این مدت با من کار دارند الان چه فحش هائی نثارم می کنند. سیم کارت را که در گوشی قدیمی انداختم و روشنش کردم اس ام اس و زنگ بود که لا ینقطع سرازیر شد و کلی توضیح مجبور شدم که بدهم.

امروز گوشی را دادم تا درستش کنند، طرف گفت ممکن است اطلاعاتش بپرد، انگار غم عالم را ریختند توی دلم چون بیش از ۶۰۰ شماره تلفن در آن داشتم و هیچ نسخه پشتیبان بدرد بخوری هم از آن ندارم و داشتم فکر می کردم که این موضوع چقدر ممکن است به ارتباطاتم ضرر برساند و چند ساعتی ذهنم درگیر این موضوع بود.

یاد دوران شباب افتادم که هر چند وقت یکبار به قول دوستان می رفتم در غار و هیچ کس هم نمی توانست پیدایم کند. اصلاً گم می شدم و اثری هم از من نمی ماند. چون شاعر بودم و نازک طبع اگر روزگار به میلم نمی چرخید و زور زدن من هم کاری از پیش نمی برد ناچار می زدم زیر کاسه کوزه دنیا و می رفتم در غار خودم و می خواندم و می نوشتم تا با شرایط کنار بیایم و دوباره بازگردم به دنیای آدمها.

اما الان اصلاً انگار در غارم را گل گرفته اند، انگار بی غیرت شده ام و چیزی و کسی نمی تواند کاری کند که به گوشه غبایم بر بخورد و این گوشی موبایل هم آرامش و امنیتم را به کلی از من گرفته است. دلم برای آن روزها تنگ شده است، برای خودم، برای شعر، برای غار، قار قار قار قار دارم دوباره کلاغ می شوم.

|+| نوشته شده توسط م.فریاد | 
66

اگر دچار افسردگی شدید شده اید و ماه هاست که خنده بر لبانتان نیامده است، یک روز صبح که حضرت طاها شب قبلش تا دیر وقت بیدار مانده است، بنشینید و ناظر پروسه بیدار کردن، حاظر شدن، صبحانه خوردن و از خانه بیرون رفتنش باشید، مطمئنم نه تنها افسردگیتان برطرف می شود بلکه رسماً مشتری خواهید شد. اصلاً اگر مادربزرگ ۷۲ ساله نداشته اید تا با مفهوم پیرزن غُرغُرو آشنا باشید تشریف بیاورید و مدل مینیاتوری آن را تماشا کنید. فقط لطفاً همدیگر را هل ندهید به اندازه کافی هست و به همه می رسد.

|+| نوشته شده توسط م.فریاد | 
65

جاده مانده ست و من و اين سر باقيمانده

رمقي نيست در اين پيکر باقيمانده

نخل‌ها بي سر و شط از گل و باران خالي

هيچ کس نيست در اين سنگر باقيمانده

تويي آن آتش سوزنده‌ي خاموش‌شده

منم اين سردي خاکستر باقيمانده

گرچه دست و دل و چشمم همه آواره شده،

باز شرمنده‌ام از اين سر باقيمانده

روز و شب گرم عزاداري شب‌بوهاييم،

من و اين باغچه‌ي پرپر باقيمانده

پيشکش باد به يکرنگي‌ات اي مردترين!

آخرين بيت در اين دفتر باقيمانده:

تا ابد مردترين باش و علمدار بمان!

با توام اي يل نام‌آور باقيمانده

سعيد بيابانکي

|+| نوشته شده توسط م.فریاد | 
64
تو مهربان من، بیا کنار پنجره

و پیش از آنکه قد نیمه تیرسان من کمان شود

بهار را نشان بده

بگو که سرو سرفراز ما دوباره در چمن، چمان شود.

به چهره ها و راه ها چنان نگاه می کنم که کور می شوم

چه مدتی ست دلبرا، ندیده ام تو را؟

تو مهربان من، بیا کنار پنجره

هلال ابروان خویش را

فراز بدر چهره ات، برابرم نشان

که خشکسال شعر من شکفته چون جنان شود.

رضا براهنی

|+| نوشته شده توسط م.فریاد | 
63
به همین سادگی

که کلاغ سالخورده

با نخستین سوت قطار

سقف واگن متروک را

                            ترک می کند

دل،

     دیگر

           در جای خود نیست

به همین سادگی!

حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط م.فریاد | 
62

یادم می آید سال ۷۳ بود و طبق معمول در بهمن ماه من کلی بلیت جشنواره در جیبم بود و بالاجبار آنها را بین دوستان خیرات می کردم. یک گروه تقریباً ده نفری از هم دوره ای هایم در دانشکده بودند که هر روز می رفتند و در صف های طویل مقابل گیشه سینماها می ایستادند تا بلیت بخرند و با هم فیلمی را تماشا کنند. الان که فکر می کنم می بینم که فیلم برایشان در رده دوم بود و بیشتر دنبال این بودند که با هم باشند و بیشتر با هم آشنا شوند چون ما سال ۷۳ تازه از دبیرستان به دانشگاه آمده بودیم و جنس ارتباطاتمان متفاوت از گذشته شده بود.

من هم چند روزی همراهشان بودم و با آنکه بلیت داشتم و می توانستم راحت به دنبال فیلم دیدن خودم بروم اما ترجیح می دادم که ۱۲ ساعت در صف ایستادن زیر باران و برف برای دیدن تنها یک فیلم، دیدن دعوا و کتک کاری مردم و گیردادن های نیروی انتظامی را در کنار هم کلاسی هایم تجربه کنم.

یادم می آید برای دیدن فیلم "پری" به کارگردانی داریوش مهرجوئی قرارگذاشتیم به سینما آزادی برویم و یکی از دوستان از صبح زود خودش را به سینما رسانده بود و نفر دوم سوم صف مقابل گیشه بود و ما هم حدود ساعت ۱۰ صبح خودمان را به او رساندیم و جزو اولین نفرها بودیم اما آنقدر از قبل بلیت دست مردم داده بودند که بلیت ساعت ۱۲ شب تا ۲ صبح گیرمان آمد آن هم آخرین ردیف های بالکن. جالب تر اینکه چون از صبح تا شب سر پا ایستاده بودیم به محض نشستن بر روی صندلی گرم و نرم سینما چرتمان گرفت و از فیلم هیچ چیزی نفهمیدیم. تنها چیزی که وقتی از سینما خارج شدیم به یاد من مانده بود ذکری بود که نیکی کریمی آن را تکرار می کرد و تا چند ماه بعد هم به شدت درگیرش بودم:

بی تو جانا قرار نتوانم کرد / احسان تو را شمار نتوانم کرد

گر بر تن من زبان شود هر موئی / یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

|+| نوشته شده توسط م.فریاد | 
61

امشب با دوستان ورودی سال ۶۶ مدرسه علامه حلی تهران در رستورانی جمع شده بودیم تا دور هم شامی بخوریم. این سومین بار بود که این اتفاق می افتاد و بعضی ها واقعاً از سال ۷۳ تا بحال همدیگر را ندیده بودند و هنگام روبوسی مجبور بودند که اسم و فامیل خودشان را اعلام کنند. چند ساعتی دور هم نشستن و خاطرات آن دوران را زنده کردن آنقدر دلچسب بود که دارم هنوز با مزه شیرینش در دهانم کلی حال می کنم. آنقدر قرارگرفتن در این فضا هیجان زده ام کرده بود که ترجیح می دادم که هیچ حرفی راجع به کار نزنم و به حال خودم مشغول باشم ولی مگر می گذاشتند خلاصه کلی قول و قرار کاری و حالی با دوستان گذاشتیم و شبی بود بس خوش.

عکس های امشب را مثل عکس های برنامه های قبل به زودی بر روی سایت www.helli73.com قرار خواهیم داد.

|+| نوشته شده توسط م.فریاد | 
60
مي گن اسبت رفيق روز جنگه
مو مي گويم از او بهتر تفنگه
سوار بي تفنگ قدرت نداره
سوار وقتی تفنگ داره سواره
تفنگ دسته نقره م رو فروختم
براي وی قباي ترمه دوختم
فرستادم برايش پس فرستاد
تفنگ دسته نقره م داد و بيداد
|+| نوشته شده توسط م.فریاد | 
59

معشوق ِ بی عین و واو

معشوق ِ بی بازگشت بود

و باد,

        اشک

        و

        موهای تو را با هم می بُرد و بی من

عاشق ِ بيچاره

بر دار تاب می خُورد

و من

باید عُق می زدم

ولی

خنده و باد با هم ساخته بودند و بی من

من عاشق ِ معشوق ِ بيچاره بودم و

عاشق ِ معشوق

عاشق ِ بيچاره و من

عاشق ِ بی من

|+| نوشته شده توسط م.فریاد | 
58

این احساس که حق با شماست واقعاً حس خطرناکی است. چون نتیجه این حس این می شود که شما حق را درون خودتان ببینید و دیگر در پی آن نباشید. انسان به حرکت در پی حق زنده است و همین که به حق برسد چون به مقصد رسیده است ساکن می شود و لاجرم می گندد. به همین خاطر من شخصاً در مواجهه با دیگران همیشه حق را به آنها می دهم تا به جلو کشیده شوم. این نکته اخلاقی مخصوصاً در  روابط خانوادگی و علی الخصوص در زندگی زوج های جوان راه گشاست. در اختلاف سلیقه ها، انتظار داشتن ها و در قوانین شخصی که معمولاً باعث بروز اختلاف های خانوادگی می شوند شما اگر با این زاویه با موضوع برخورد کنید تمام موارد بالا باعث نزدیکی قلب ها می شوند و نه کدورت.

|+| نوشته شده توسط م.فریاد | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar